خرید بک لینک

درباره سایت

2455

امکانات وب

حس میکنم این روزا توی هر حرفیم یه رنگی از غمه و من از این خستم.از این حس که انگار واقعا فقط دارم میبازم خستم...از اینکه هزاران حرف و خاطرهی غمگین برای گفتن دارم و ذهنم با غم احاطه شده خستم.حس میکنم مثل رایلی تو inside-out، یهو یه سایهی آبی اومده و تمام خاطرههای رنگارنگ و زرد و طلاییمو پوشونده که حتی وقتی از یه خاطرهی خوش حرف میزنم، یه رنگی از غم توش هست.شوخی میکنم.میگم.میخندم.و توی تمامش بازم رنگ غمو میبینم.من از این حس خستم.از این حس بازنده بودن... از جا موندن... از درجا زدن... از تلاش کردن و نتیجه ندیدن...دلم شادی میخواد...دلم میخواد احساس موفقیت کنم...من دلم میخواد حداقل نزدیک به تلاشی که کردم نتیجه بگیرم...حتی نمیتونم به اطمینان بگم که این همیشه باختن بخاطر اینه که ایرانم!حس میکنم دنیا داره به هم میگه برو! داره بهم لگد میزنه! داره فریاد میزنه که ما نمیخوایم تورو! ولی اخه... منم حق زندگی دارم... منم تلاش کردم... منم کلی آدم میشناسم که دوستم دارن... حتی کلی آدم نمیشناسم که دوستم دارن!... حتی خودمم خودمو خیلی دوست دارم... پس چرا هیچی پیش نمیرم... من دلم میخواد موفق و شاد باشم... من دلم میخواد نتیجه بگیرم... من از نتیجه نگرفتن خستهام...

برچسب: نویسنده: کامران قاسمی‌پور تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 14:44

واژه عشق و دنیاش بهترین تعریف برای پست های بی اعصابی های یک عدد دیوانستاینجا عشق حرف اول رو میزنهدوشنبه دهم اسفند ماه سال هزار و سیصد و نود و چهارهنوزم اینجا عشق حرف اولو میزنه!من فقط با آدم بدجنسه ی قصه یه نمه خداحافظی کردم!!سه شنبه سی ام بهمن مال سال هزار و سیصد و نود و هفتمن کاملا با تو خداحافظی کردمآدم بده ی قصه از زندگیم پاک شدمهم نیست حتی اگه من آدم بده ی قصه شم!جمعه بیست و سوم فروردین ماه سال هزار و سیصد و نود و هشتچهار سال گذشته. حالا دیگه تو توی ذهن من آدم بده نیستی و من ازت ممنونم. تو توی سالهای سخت زندگی من توی قلبم اومدی و بهونهای شدی که بخاطرش زنده بمونم و زندگی کنم. ممنونم که وجود داشتی و ممنونم که آدم خوبی بودی تا بتونم به دوست داشتنت توی اون سالها افتخار کنم.دوشنبه بیستم آذر ماه سال هزار و چهارصد و دو

برچسب: نویسنده: کامران قاسمی‌پور تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 14:44

دلم نمیخواد تسلیم بشمدلمم نمیخواد مرخصی بگیرماما دوست دارم واقعی استراحت کنموقتی بیدارم و میخوام استراحت کنم هر نیم ساعت یاد یه کاری که باید انجام بشه میافتم و تپش قلب میگیرممشکل اینجاست که حتی وقتی اون کار رو انجام میدمم راحت نمیشمکار بعدی کار بعدی کار بعدیحتی وقتی تمام کارایی که باید انجام میدادمو انجام دادم بازم نمیتونم استراحت کنم و همش حس میکنم یه چیزی یادم رفته یا باید یه کاری حتما انجام بدم تا احساس بیهدفی و پوچی نکنممن نمیدونم چمهحتی نمیدونم اختیار روح و روانم این روزا دست کی افتادهفقط میدونم که باید به خودم کمک کنم

برچسب: نویسنده: کامران قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1402 ساعت: 4:03

واژه عشق و دنیاش بهترین تعریف برای پست های بی اعصابی های یک عدد دیوانستاینجا عشق حرف اول رو میزنهدوشنبه دهم اسفند ماه سال هزار و سیصد و نود و چهارهنوزم اینجا عشق حرف اولو میزنه!من فقط با آدم بدجنسه ی قصه یه نمه خداحافظی کردم!!سه شنبه سی ام بهمن مال سال هزار و سیصد و نود و هفتمن کاملا با تو خداحافظی کردمآدم بده ی قصه از زندگیم پاک شدمهم نیست حتی اگه من آدم بده ی قصه شم!جمعه بیست و سوم فروردین ماه سال هزار و سیصد و نود و هشت

برچسب: نویسنده: کامران قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1402 ساعت: 4:03

صفحه بندی